تبليغاتX
* زندگی،... و دیگر هیچ *

* زندگی،... و دیگر هیچ *

زندگی ، چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود.......

زندگی در چشم من شبهای بی مهتاب را ماند

شعر من نیلوفر پژمرده در پهنای این مرداب را ماند

ابر بی باران اندوهم

خار خشک سینه ی کوهم

سالها رفته است کز هر آرزو خالی است آغوشم

نغمه پرداز جمال و عشق بودم آه

حالیا خاموش خاموشم

یاد از خاطر فراموشم

روز چون گل می شکوفد بر فراز کوه

عصر پرپر می شود این در سکوت دشت

روزها این گونه پرپر گشت

لحظه های بی شکیب عمر

چون پرستوهای بی آرام در پرواز

رهروان را چشم حیرت باز

اینک این جا شعر و ساز و باده آماده است

 من که جام هستیم از اشک لبریز از می پرسم

 در پناه باده باید رنج دوران را زخاطر برد ؟

با فریب شعر باید زندگی را رنگ دیگر داد؟

در نوای ساز باید ناله های روح را گم کرد؟

ناله ی من می تراود از در و دیوار

آسمان اما سراپا گوش و خاموش است 

همزبانی نیست تا گویم به زاری ای دریغ

دیگرم مستی نمی بخشد شراب

جام من خالی شدست از شعر ناب

ساز من فریاد های بی جواب

نرم نرم از راه دور

روز چون گل می شکوفد از فراز کوه

روشنایی می رود در آسمان بالا

ساغر ذرات هستی از شراب نور لبریز است

اما من

همچنان شبهای بی مهتاب

همچنان پژمرده در پهنای این مرداب

همچنان لبریز از اندوه می پرسم :

جام اگر بشکست؟

ساز اگر بگسست؟

شعر اگر دیگر به دل ننشست؟

فریدون مشیری

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت8:5 بعد از ظهرتوسط ارکیده |
غفلت...
عمر من غارت شد و غارتگر از من دور شد
من صبوری کردم و تاراجگر مغرور شد

عمر من همراه با تکرار روز و شب گذشت
شمع فانوس جوانی دم به دم کم نور شد

راه را از چاه در هر لحظه ای باید شناخت
یک قدم غافل شدم یک عمر راهم دور شد

پ.ن: این شعر کامنت یه دوست بود که به دلم خیلی نشست.
+نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت9:43 بعد از ظهرتوسط ارکیده |
*
*
*
*
*
*
*


كاربردی ترين كدهای وبلاگ نويسان